وب لژیون کمک راهنما مسافر سعید چنگانیان(لژیون11)
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
           گویمت شرط بلاغ از زخم عشق         یا شفا یابی و یا معدوم عشق

اگر از زاویه درست نگاه کنیم عشق یعنی شفا و می تواند باعث شود که بدی ها در آن شخص سوخته شود و دوباره متولد شود،اگر نه،معدوم می شود و ممکن است از چرخه حیات خارج شود.

خیلی ها فکر می کنند عشق را باید در آسمانها به دنبال آن بگردیم و در زمین جای عشق بازی نیست ولی اینطور نیست باید دانش انسان در باره آن بالا رود تا آن وقت به عشق برسد.خیلی ها در زندگی این تجربه را پیدا کرده اند،ممکن است در بعضی از قسمتهای عشق،مشکل هم داشته باشد در خیلی از انسانها وقتی موج عشق بوجود می آید همراه با خودش زایش و خلق را دارد.در خیلی از انسانها مجذوب می شوند یا عاشق.اگر انسان مجذوب شود،شروع به خود سوزی می کند ولی اگر مثلث عشق کامل باشد در انسان خلق و زایش بوجود می آورد.مثلا خیلی ها بودند که در مدت کوتاهی نقاشی و یا هنرمند شدند ولی بر اثر عشق یک معزه ای پدیدار شده است و ممکن است بعضی ها به آن نرسند،همانطور که خیلی ها گفته اند عشق یعنی نرسیدن و معنی درستی نیست.یک مرحله از عشق نرسیدن است.عشق فقط برای زن و مرد نیست.مثلا اگر یک نفر در تاریکی قرار بگیرد،اصولا عاشق رهائی است و می خواهد سالم و طبیعی باشد و به این حالت عشق می ورزد و حرکت خودش را آغاز می کند و ممکن است که به آن خواسته نرسد.مثل آقای مهندس که دو بار تجربه سقوط آزاد را داشتند و به درمان و رهایی نرسیدند و همان نرسیدن هم قسمتی از مسئله رسیدن و درمان بود در عشق هم همینطور است که مرحله ای وجود دارد به نام نرسیدن. در درون انسان هم همینطور است،آن نیزه ها و خارها و آتش ،احساس های لطیف و زیبا را کاملا در شخص معشوق دفع می کند،مثلا کسی را که دوست داشته باشد و به طرف آن برود و حرف بدی به او بزند،و آن نفر شخصیت او را زیر سوال می برد.اگر به این عشق نرسید،آن زخم هایی که خورده و پشت سر گذاشته،آن را تبدیل به انسانی می کند،که چیزی که در ابتدا بوده کاملا متفاوت است،شناخت و آرامش خلاقیت و اعتماد به نفس بیشتر و احساس بهتر.تمام اینها هدایایی هستند که به آن شخص داده می شود.ممکن است عاشق دنبال معشوق حرکت کند و با بدی های او روبرو شود ولی کینه ای به خود نگیرد و مقابله به مثل نباید بکند،تا به آن عشق برسد.

             که عشق آسان بود اول             ولی افتاد مشکل ها
در ابتدا که همدیگر را می بینند،هیچکدام از این بدی ها آشکار نمی شود،بدی ها معمولا در مراحل بعدی خودش را نشان می دهد و تمثیل آتش،یعنی آتش خشم و نفرت و ممکن است حس های بد باشد و........در اینجا ممکن است به جای دنبال عشق رفتن به دنبال همان آتش یرود و نابود شود.نتیجه ای که می گیریم این که عشق را مجانی به کسی نمی دهند،باید از آن موانع (آتش ها) شخص عبور کند و آن خواسته ای که دارد باید استوار به پیش برود،اگر این کار انجام گرفت هیچ تضمینی وجود ندارد که به معشوق نرسدواگر شخصی یک خزانه یا یک بانک داشته باشد در آنحا پول و طلا نگهداری می کند و آن طلا و جواهرات مثل عشقی است که به اندازه خودش در وجود هر انسانی وجود دارد.و آن سیستمی که از آن طلا و جواهرات نگهداری می کند،ایمان است و عقل نیرویی است که از اینها برای تولید و تجارت و .......استفاده می کند.محبت و عشق هم اصل دارد و هم بدل. انسانها را به میزان محبتی که در دلشان دارند تکریم کنید و احترام بگذارید،اگر محبت یک انسانی زیاد است ،باید بهای بیشتری به او داد.اگر محبت در دل او نبود،نباید هزینه زیادی برای او خرج کنیم.چون همان جواهر بدل می باشد که بیشتر برای جاهای خاص خوب است.
داستان ققنوس یک داستان افسانه ای است.
ققنوس از آتش خودش،تبدیل به خاکستر می شود و در هنگام مردن،آنقدر بال می زند که در آتش خودش ،تبدیل به خاکستر می شود و دوباره از آن خاکستر چیز دیگری متولد می شود.یعنی انسان از عشق زاده می شود و عشق را از دست می دهد و نابود می شود و دوباره از نقطه نیستی شروع می کند و به عشق می رسد.این ققنوس همان نقطه ای است که اطلاعات و آگاهی در او وارد می شود،جذب می شود،گیرنده می گیرد و فرستنده می شود.برای رسیدن به عشق بالاتر،باید پالایش انجام گیرد.این داستان برای کسی است که بین دو نفر عاشق می باشد و آن شخص از عشق خبری ندارد.
مسافر گفت:چند روزی است که سوزش کمتری احساس می کنک به گمانم دیگر خاکستر شده ام،کم کم می توانم جامه نو بر تن کنک،تا برای تولد ققنوس آماده باشم.
همراه گفت:کدام خاکستر.
مسافر گفت:همانهایی که می توانیم،آنها را در لابه لای لحظات اندک گذشته،خودت و یا لا بلای وسایل خود که پراکنده گشته اند،بیابیم.
همراه گفت:همان غبارهای سفید و قرمز را می گویی.من هر ماه آنها را به دقت جمع آوری می کردم و آنها را به دستان باد می سپردم و عذر می خواهم نمی دانستم آنها خاکسترهای تو هستند،می دانستم،آنها را در صندوچه ای جمه آوری می نمودم اکنون دیگر کار از کار گذشته است،دیگر خاکسترت را برایم نفرست شاید با باقی مانده آنها بتوانی ققنوس شوی.
مسافر گفت:نگران نباش خاکستر قرمز من با سیاهی شب و خاکستر سفیدم با روشنائی روز همراه می شود،آنها بایستی با تمامی ذرات هستی ممزوج شود تا بارور گردد و تنها آن هنگام است که می توانند،ققنوس را به این عالم هدیه کند.اگر آنها را در نزد خود نگاه می داشتی و با علاقه از آنها مراقبت می نمودی هیچ زایشی صورت نمی گرفت،و نمی توانستم از این جامه پوسیده رها شوم هر زمانی که دستانت خاکسترم را لمس می نمود من حرارت بیشتری را به جان می خریدم تا با خاکستر خود بتوانم بار دیگر دستانت را لمس نمایم.
همراه گفت:اگر ققنوس متولد نشود آن وقت چه خواهی کرد؟
مسافر گفت:آن هنگام با عشقی که به تمامی ذرات هستی یافته ام دوباره متولد خواهم شد.
 

تهیه سی دی:کمک راهنما مسافر سعید
نگارش و تنظیم:مسافر مصطفی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : mostafa aghayi
چهارشنبه 16 اسفند 1396 06:05 ب.ظ
بسیار عالی آقا مصطفی.بسیار عالی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعید چنگانیان
مطالب اخیر
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :